امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

اولین حموم امیرحسنم که خودم بردم

سلام نفس مامان هرروز که میگذره وابستگیم به تو بیشتر و بیشتر قدر الطاف خدا رو میدونم با وجود تو عزیزم بلاخره تصمیم گرفتم و انجام دادم در روز 4شنبه 28 اسفند که شما 3 ماه و23 روزه که پا تو زندگی بی رنگ و بوی من گذاشتی و با قدمهای تو زندگیم مملو از عطر یاس و رنگارنگ شده ,بردمت حموم چون اولین بارم بود تند تند شستمت و برای اولین خوب بود لازم به ذکر است همینگجا از مامان نازنینم تشکر کنم که همیشه زحمت حموم بردنت گردن اون بوده اما...حیف دوست ندارم تورو ناراحت کنم به خاطر همیناز گفتن حرفایی سرپوشی میکنم عزیزم فدای صدای نازت بشم چند روزه بدجوری داد و بیداد میکنی نمیدونم دلیلش اینه از صدات خوشت میادم این کارو میکنی یا دلیل دیگه ای من نمیدونم اما هر کا...
29 اسفند 1392

رو کف دست وایسادن

سلام گل  پسرم خوبی؟ امیدوارم همیشه خوب وخوش وسلامت باشی مامانی این روزا درگیر خونه تکونیست البته بادل وجون تمیز نمیکنم چون سه ماه دیگه جابه جابی داریم ومن از طرفی سختمه چون با شما اسباب کشی سخته و از طرفی خوشحالم که بعد4سال و نیم جابه جا میشیم چون من از موقعی که ازدواج کردم همین جا نشستم تا الان و برای تنوع هم خوبه جابه جا شم حالا سرتو درد نیارم با فرصت کمی که دارم اومدم این خبر خوب رو برایت ثبت کنم تا مبادا یادم ببره  عزیزکم دلبندم شما در روز 23 اسفند یعنی 3ماه و 18روزگی موفق شدی  در کف دست بابا جون در ارتفاع زیاد بایستی و باباجون شما رو نگه داره و حرکت کنی این سری به جای فیلم گرفتن سعی میکنم یه عکس بندازم و اینجا قرار بد...
25 اسفند 1392

گرفتن جغجغه

سلام نازم خوشگلم فدات شم اینقدر این جغجغه رو جلوت گرفتم دادم دستت بازی کردم باهات بلاخره امروز 8 اسفند92 همین طوری گرفته بود جلوی چشت که دیدم دستاتو میاری بالا میگیریش اما کامل کامل نمیتونی بگیریش قربونت بشم دستاتو حلقه میکنی بگیریش گاهی هم نمیتونی بگیری حرصت میگیره ...
8 اسفند 1392

سه ماهگیتم تموم شد به خیر وخوشی

عزیزم وای چه زود گذشت چه روزی بود زمانی که تورو به من دادن واییییییییییی یادش بخیر،اون روز شد بهترین روز عمرم پسر نازنینم این 3 ماه تو منو اصلا اذیت نکردی امیدوارم همین طوری که بزرگ میشی و عاقل و بالغ و فهمیده میشی هم اذیتم نکنی در هیچ شرایطی و پسر سربه راه باشی و من از خدای نازنینم همین رو خواستارم پسرم کارات خیلی جالبه شاید وقت نکم بیام بنویسم اما سعی میکنم از همه چیزات عکس بندازم تا یادگاری بمونه عاشق برگردوندنه سرتم وقتی میخوای تلویزیون نگاه کنی عاشق آواز خوندنتم خیلی ناز صدا در میاری عاشق قهقهه زدانتم وای وقتی میندازمت بالا خیلی خوشت میاد میخندی وای قربون پاهات بشم که داره محکم میشه چون نگه که میدارمت پاهاتو صاف میکنی میایستی عاشق ج...
5 اسفند 1392

اولین قهقهه ی پسرم

امشب با شما که بازی میکردم قهقهه زدی و خندیدی البته دو بارم قبل این پیش اومده بود یکبار تو خواب بود یک بار دیگشم به من نگاه میکردی بدون هیچ دلیلی خندیدی و قهقهه زدی مامان فداتتتتتتتتتتتت اینقدر شنیدم امیرحسینا شیطون میشن اما به قول مامانی و دایی جون تو اینقدر مظلوم گریه میکنی که دل آدم کباب میشه واست حالا ببنیم در آینده چی میشی اینم عکست امروز انداختم زمانی که رفتیم با بابایی بیرون تا اون یکی آمپول رو بزنم ...
29 بهمن 1392

سرماخوردگی مامانی

سلام قند عسل مامانی خوبی عزیزم؟امیدوارم همیشه خوش باشی من دیروز سرماخوردگیم کمی شدیدتر شد و بابایی اومد منو برد دکتر دارو و آمپول که اول نگرفتمش بعد که اومدم خونه راضی شدم برم بزنم اخه ببخشیدا مامانی خیلی میترسه باورت نمیشه اخرین باری که پنی سیلین به اجبار مامانم زدم یادم نیست چون من اهل آمپول نیستم دارو بیشتر میخورم اما این بار فقط فقط به خاطر تو رفتم پنی سیلین بعد 10 ،12 سالی زدم دم خانومه گرم که خیلی خیلی خوب زدش یه دونه هم امروز میخوام برم بزنم حالا بابایی رفته کلی میوه خریده که بخورم زودتر خوب بشم تا خدایی نکرده تو مریض نشی البته این سه روزه ماسک جلوی دهنم میزارم و خیلی خیلی ناراحتم که نتونستم زیباترین هدیه الهیم رو ببوسم پسرم هم...
28 بهمن 1392

عکسای سه قلوها

عزیزم سلام من باز دوشنبه رفتم خونه ی مامانی با ماشین خدارو شکر خوب بودی وراحت خوابیدی تو ماشین و موندم شنبه 26 بهمن اومدم خونه سه شنبه و جمعه مامانی شمارو با پسر خاله هاتو حموم برم و من وخاله لباسای ستی که مامانی واسه ما خریده بود رو پوشوندیم و شدین سه قلو فدای سه تاتون بشم من خلاصه ی اتفاقات این چند روز که اونجا بودیم: شب اول خیلی اذیتم کردی تا ساعت 5:30 صبح بیدار بودیم شب بعد تا 3 روز چهارشنبه من شیر دوشیدم و رفتم با مامانی بیرون شمارو به خاله هات سپرده بودم خداروشکر خوب بودی و خاله دوباره به شما شیر داده بود از سهمیه ی دوقلوها چون گرسنه شده بودی و جاتم عوض کرده بود چون پی پی یو کرده بودی عزیزم خاله هات و مامانی و آقاجون و دایی ه...
27 بهمن 1392